روزنه

دانش، ره نمايد و ارشاد کند و نجات بخشد و ناداني، گمراه کند و بيراهه برد و تباه گرداند . [امام علي عليه السلام]

   1   2   3   4      >

نوشته شده توسط:   محسن  

+ من ترانه25 سال دارم
چهارشنبه 23 مرداد 1387  5:41 عصر
مسوول محترم روسري و مانتو !

اينجانبه ترانه، 25 ساله، فرزند داريوش هفته گذشته به عنوان بدحجاب با يک برادر محترم ناجا مواجه شده و برخورد ايشان با من چنان به دل من نشست که مي خواهم از ايشان درخواست نمايم اگر ازدواج نکرده و متاهل نمي باشند، اينجانب را به عنوان همسر اختيار فرموده و با من ازدواج نمايند. و اينجانبه با پدرم هم موضوع را مطرح و ايشان هم قبول و ديگر هرکسي قبول نکند، مهم نيست، مگر خود اوشان قبول نکند، که من با دلي شکسته و قلبي تيرخورده قبول مي نمايم، لذا شرايط خود را توضيح داده تا شما به عنوان بزرگتر، اوشان را راضي به ازدواج نمائيد، البته اگر تا به حال مزاوجت نکرده باشند، چون نمي خواهم آشيانه زني ديگر را ويرانه نموده، نفرين مردم پشت سرم باشد، چه زن اول رضايت داشته باشد يا نه.

و براي اين که توضيح بدهم، اولندش، اينجانبه سخنان رياست ناجا را از تلويزيون ديده که فرمودند که بدحجابي براندازي نرم مي باشد، در حالي که اينجانبه براندازي نرم را تا به حال نشنيده و نمي دانم چه کار کرده ام، چون اينجانبه يک دختر آرايشگر بوده که متد گرلاوين و شوارتسکف را وارد بوده حتي از بتي و شيرين جون و سودابه جون هم بهتر آرايش مي کنم و تحصيلات را بعد از سوم تجربي با معدل 16.43 رها نموده چون عاشق آرايش بوده، و دومندش، اگر شوهرم بگويد بيخيالش شده و کانون گرم خانواده را عزيزتر از جان دانسته و حفظ مي نمايم، و براندازي نرم نمي دانم چيست، ولي براي مانيکور و پديکور مي دانم که چطور بايد ناخن ها را نرم نموده تا نشکند و زيبايي خودش را از دست ندهد.

و در آن روز باشکوه، جناب سروان وقتي جلوي من را گرفتند قلب من در سينه مثل گنجشکي مي تپيد، ايشان با مهرباني به من فرمودند: خواهرم! روسري شما کجاست؟ و اينجانب شالي را که روي سرم انداخته بودم به ايشان نشان دادم، ايشان گفتند: اين که پنج سانت بيشتر نيست. من اول نفهميدم که طولش را مي فرمايند يا عرضش را و شايد به همين دليل هم از ايشان خوشم آمد، گفتم: ببخشيد ولي اين سه متر است، ايشان فرمودند سه متر درازاي آن است، من پهناي آن را گفتم. ولي خدائيش بايد عرض کنم پنج سانت نبوده و شايد پهناي شال من 25 سانت است و اگر ايشان با آن عينک جذاب و نگاه مردانه به من بفرمايند من حتي مقنعه هم مي گذارم، چون حرف شوهرم را نمي خواهم زمين بيندازم. ايشان به من فرمودند براي چي اين گل سر را روي سرت زدي و مثل تاج ملکه است. من گفتم اين کليپس است و مدلش است و همه مي زنند، ايشان با خشونت و جذابيتي که تا به حال حتي در محمدرضا فروتن هم نديدم، گفتند: همه اشتباه مي کنند، شما هم همينطور. رياست محترم! به نظز شما ايشان نمي توانست به من بگويد که همه غلط مي کنند و تو هم غلط مي کني؟ در حالي که با لطافت تمام گفت اشتباه مي کني و قلبم هري ريخت پائين. و من فهميدم ايشان شايد به من علاقه داشته باشد و دائم روي اين موضوع فکر مي کنم.

و در آن روز باشکوه ايشان به من گفتند: خواهرم! اين چيه زدي روي ناخنت؟ گفتم: لاک قرمز. گفت: شما فکر کردي من از پشت کوه اومدم، نمي دونم اين لاک قرمزه؟ الهي قربانش بروم، مي خواستم بگويم درد و بلات توي سرم، از پشت کوه هم اومده بودي ايکي ثانيه برايت لاو مي ترکاندم. گفتم: ببخشيد، چکار کنم؟ گفتند: پاکش کن. گفتم استون ندارم. يک خانمي که انگار به من حسوديش شده بود و چشمش داشت درمي آمد، استون آورد و خواست بزور ناخنم را پاک کند، اما من خودم آن را گرفتم و گفتم بخاطر ايشون اين کار رو مي کنم. و ناخنم را پاک کردم. و به ايشان گفتم: حالا ديگه خوب شدم؟ آن جناب سروان با خشونت گفت: مانتوي شما کوتاهه. گفتم خوب مدلش اينطوري است. ايشان فرمودند اين مدل ها را از غرب مي آورند. من براي اينکه اين عزيز دلم را نرنجانم، نگفتم که من چند بار به غرب از جمله دبي و استانبول و لارناکا رفتم، آن هم با فاميل، نه تنهايي که بروم دنبال کارهاي کثيف، چون خانواده براي من خيلي مهم است. و در غرب اصلا مانتو نيست، چه برسد به کوتاه يا بلند. آنجا خارجي هاي مومشکي شلوار و پيراهن مي پوشند و ايراني هاي موبور دامن و تاپ، که البته من مثل خارجي ها لباس پوشيدم، چون نمي خواستم انگشت نما شوم و بچه معروف بازي دربياورم. من قول دادم که وقتي خانه رفتم ديگر مانتوي کوتاه نمي پوشم. و خدائيش سرقولم هستم حتي اگر رگم برود.

و در آن روز باشکوه جناب سروان گفت: اين چيه زدي روي صورتت؟ من گفتم: کرم پودر. ايشان گفت اون رو که مي دونم، ولي ايني که برق مي زنه، اين اکليله؟ گفتم: بله، گفت: پاکش کن، زود! و اين جمله را دقيقا مثل بهرام رادان وقتي که غيرتي مي شود گفت که من واقعا جذبش شدم. من هم گوله کردم که زودتر از آن حسودخانم با دستمال کاغذي اکليل را خودم پاک کنم.

برادر عزيز!
من را مثل خواهري فرض کنيد که حاضر است بخاطر شوهرش به جاي شال نازک مقنعه بپوشد، لاک و ماتيک هم فقط براي توي خانه و مهماني هرجايي که شوهرم حسودي اش نشد، در خيابان هم مانتوي بلند و حتي اگر خواست چادر مي پوشم و هرچي شوهرم بگويد، ضمنا يک آرايشگاه هم دائر مي کنيم که هر وقت اماکن خواست بگردد، شوهر عزيزم خودش بيايد و آنجا را بگردد و با بدحجابي مبارزه کند. و من فقط مي خواستم اگر ممکن است دو کار براي من بکنيد، اولا آن برادر را که سر ميدان محسني تذکر مي داد و تيپش مثل جورج کلوني در تبليغ نسکافه بود براي من پيدا کنيد تا من با او ازدواج کنم و ضمنا براي من بگوئيد براندازي نرم يعني چي؟ من مي خواستم ببينم اين کاري که من مي کنم يعني چي؟ و در پايان مي خواستم بگويم وضع پدر من به دليل پيتزافروشي و چند آب انار توپ است و ايشان هم رونيز دارد، هم هامر 2005 با رينگ مخصوص.

ترانه از تهران 25ساله
=======
%ايام به کام%

نظرات شما ()

نوشته شده توسط:   محسن  

+ من پولدارم
سه‏شنبه 15 مرداد 1387  5:33 عصر


هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله
شده بودند. هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند.
پسرک پرسيد:«ببخشين خانم! شما کاغذ باطله دارين»

کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها
کمک کنم. مى خواستم يک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آنها
افتاد که توى دمپايى هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود. گفتم: «بيايين تو يه فنجون
شيرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»

آنها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم کنند. بعد يک
فنجان شيرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول کار خودم شدم. زير
چشمى ديدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه کرد. بعد
پرسيد: «ببخشين خانم! شما پولدارين »

نگاهى به روکش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه… نه!»

دختر کوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکى
اش به هم مى خوره.»

آنها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان
شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم
به رنگ آنها دقت کردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى،
آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يک شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند.
صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن کوچک خانه مان
را مرتب کردم. لکه هاى کوچک دمپايى را از کنار بخارى، پاک نکردم. مى خواهم هميشه
آنها را همان جا نگه دارم که هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.













نظرات شما ()

نوشته شده توسط:   محسن  

+ اس ام اس هاي ميوه اي
جمعه 11 مرداد 1387  11:35 صبح
هندونه بيار قاچ کنم,لپتو بيار ماچ کن.
يک سلام پرتقالي به تو که خيلي باحالي اس ام اس بزن ببينم در چه حالي!!!!
=======
%ايام به کام%






نظرات شما ()

نوشته شده توسط:   محسن  

+ عشق را در پستوي خانه نهان بايد کرد
دوشنبه 7 مرداد 1387  11:53 صبح


استاد احمد شاملو

واقعا ! عشق را در پستوي خانه نهان بايد . شعري که گذاشتم شعري است بسيار زيبا از زنده ياد استاد احمد شاملو
که من خيلي اونو دوست دارم. در واقع مي تونم به جرات بگم که تمام اشعار
استاد شاملو توصيف حال و روز جامعه ماست . لااقل من خودم مخصوصا اين شعرشو
با تمام وجودم احساس کردم . يعني تک تک ابيات اين شعر رو با پوست و
گوشتم حس کردم . ايا واقعا چنين نيست؟
------------------------------------------------------------------------

دهانت را مي بويند
مبادا که گفته باشي دوستت مي دارم
دل ات را مي بويند
روزگار غريبي ست نازنين
و عشق را
کنار تيرک راه بند
تازيانه مي زنند .
عشق را در پستوي خانه نهان بايد کرد
در اين بن بست کج و پيچ سرما
آتش را به سوختْ بارِ سرود و شعر
فروزان مي دارند
به انديشيدن خطر مکن
روزگار غريبي ست نازنين
آن که بر در مي کوبد شباهنگام 
به کشتن چراغ آمده است .
نور را در پستوي خانه نهان بايد کرد
آنک قصابان اند 
بر گذرگاه ها مستقر
با کنده وساتوري خون آلود
روزگار غريبي ست، نازنين

و تبسم را بر لب ها جراحي مي کنند
و ترانه ها را بر دهان .
شوق را در پستوي خانه نهان بايدکرد
کباب قناري

بر اتش سوسن و ياس
روزگار غريب ست، نازنين
ابليس پيروزْ مست
سور عزاي ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوي خانه نهان بايد کرد

=======

%ايام به کام%



نظرات شما ()

نوشته شده توسط:   محسن  

+ يادداشتهاي روزانه يک مامور قبض روح
پنجشنبه 3 مرداد 1387  6:22 عصر

شنبه:
امروز رو مثلا گذاشته بودم واسه استراحت و رسيدگي به کارهاي شخصي ام ولي مگه اين مردم ميذارن؟!
يکشنبه:
امروز واقعا اعصابم خورد بود چون به هيچکدام از کارهاي اداريم نرسيدم.
8753 تصادفي ،6893 اعدامي،9872 تزريقي، 44596 ايدزي، و يک نفر بالاي 145 سال سن رو واسه خاطر يک آدم عوضي وقت نشناس از دست دادم…. براي خودکشي اونقدر قرص خواب خورده بود که هر کاري ميکردم ديگه روحش بيدار نميشد!
دوشنبه:
رفتم بيمارستان ويزيت يکي از مريضا. دور تختش اونقدر شلوغ بود که نميتونستم برم جلو. همه روپوش سفيد پوشيده بودن و داشتند تند تند يادداشت برميداشتن. هر جور بود راهو باز کردم و رفتم بالاي سر مريض، اما ديدم دانشجوهاي پرستاري قبل از من کشتنش. اگه دير تر رسيده بودم ممکن بود حتي روحشم ناقص کنن!
از همکاري بدم نمياد، ولي بشرط اينکه قبلا با من هماهنگ بشه وگرنه خوشم نمياد کسي تو تخصصم دخالت کنه .
سه شنبه:
مادره بادوتا بچه اش ميخواستن از خيابون رد شن. اول دست يکي از بچه ها رو گرفتم،اما ديدم اون يکي داره نيگام ميکنه.
دست اون يکي رو هم گرفتم،اما ديدم مادره داره يه جوري نگام ميکنه.اومدم دست خودشم بگيرم،اما ديدم يه عوضي با ماشين همچي با سرعت داره مياد طرفمون که اگه خودمو کنار نکشم ممکنه به خودمم بزنه. با يک اشاره ماشينش منحرف شد و کوبيد به درخت.به خودم که اومدم ديدم مادره و بچه هاش از خيابون رد شدن و براي تشکر دارن برام دست تکون ميدن.
منم براشون دست تکون دادم و براي اينکه دست خالي نرم هموني که کوبيده بود به درخت رو با خودم بردم.اونقدر خورده بود که روحشم يه جورايي نشئه بود و فکر کنم هنوزم که هنوزه نفهميده مرده!
چهار شنبه:
خيلي عجله داشتم،اما وايستادم تا دعواشونو ببينم. چون جاي ديگه کار داشتم خواستم برم، ولي ديدم يکيشون داره فحاشي بد بد ميده.اونقدر ازش بدم اومد که توي راه بهش گفتم:اگه زبونتو نيگه داشته بودي الان نه خودت چاقو خورده بودي و نه دست من زخمي ميشد! الان چند ساعته که همه کارهامو ول کردمو دارم روحش رو پنچرگيري ميکنم!
پنج شنبه:
اونقدر از برج ايفل برام تعريف کرده بودند که هوس کردم اين آخر هفته اي برم اونجا و يه ديدي بندازم. وقتي رسيدم بالاي برج، ديدم يه آقايي با دوربينش رفته رو لبه وايستاده تا از منظره پايين عکس بگيره.راستش ترسيده بيفته.با خودم گفتم اگه کمکش نکنم ممکنه همچي بخوره زمين که ديگه قابل شناسائي نباشه.با احتياط رفتم جلو بگيرمش نيفته اما تو يه لحظه جفتمون چنان هل شديم که روحش موند دست من و جونش پرت شد پائين! باور کنيد اصلا تو برنامم نبود.
جمعه:
بابا ولم کنيد جمعه که تعطيله!!!!!


=======


%ايام به کام%


نظرات شما ()

نوشته شده توسط:   محسن  

+ خبر رساني!!!
دوشنبه 31 تير 1387  9:49 صبح
مرد ثروتمندي مباشر خود را براي سرکشي اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسيد:
-جرج از خانه چه خبر؟
-خبر خوشي ندارم قربان سگ شما مرد.
-سگ بيچاره؟!!پس او مرد. چه چيز باعث مرگ او شد؟
-پرخوري قربان!
-پرخوري؟مگه چه غذايي به او داديد که تا اين اندازه دوست داشت؟
-گوشت اسب قربان و همين باعث مرگش شد.
-اين همه گوشت اسب از کجا آورديد؟
-همه اسب هاي پدرتان مردند قربان!
-چه گفتي؟همه آنها مردند؟
- بله قربان . همه آنها از کار زيادي مردند.
براي چه اين قدر کار کردند؟
-براي اينکه آب بياورند قربان!
-گفتي آب!! آب براي چه؟
-براي اينکه آتش را خاموش کنند قربان!
-کدام آتش را؟
-آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد.
-پس خانه پدرم سوخت ! علت آتش سوزي چه بود؟
-فکر مي کنم که شعله شمع باعث اين کار شد. قربان!
-گفتي شمع؟ کدام شمع؟
-شمع هايي که براي تشيع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
-مادرم هم مرد؟
-بله قربان .زن بيچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمين گذاشت و ديگر بلند نشد قربان.!
-کدام حادثه؟
-حادثه مرگ پدرتان قربان!
-پدرم هم مرد؟
-بله قربان. مرد بيچاره همين که آن خبر را شنيد زندگي را بدرود گفت.
-کدام خبر را؟
-خبر هاي بدي قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بين رفت و حالا بيش از يک سنت تو اين دنيا ارزش نداريد .من جسارت کردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان.
=======
%ايام به کام%

نظرات شما ()

نوشته شده توسط:   محسن  

+ خسرو شکيبايي درگذشت
شنبه 29 تير 1387  11:8 صبح
اين بازيگر توانمند سينماي ايران ، مقارن ساعت 9 صبح ديروز در تهران درگذشت .
شکيبايي از سرطان کبد رنج مي برد و در بيمارستان پارسيان بستري و به علت سکته قلبي درگذشت.
روزنه درگذشت اين هنرمند را به خانواده آن مرحوم ، جامعه هنري و مردم ايران تسليت مي گويد.
======
خدايش روحش را قرين رحمت کند که در روز جمعه و در ماه رجب و در روز شهادت دخت علي (ع) آسماني شد.
======
صفحه آن مرحوم در imdb:
http://www.imdb.com/name/nm0787676/
======
%ايام به کام%

مرحوم خسرو شکيبايي هنرمند تئاتر و سينما
نظرات شما ()

نوشته شده توسط:   محسن  

+ تبريک
پنجشنبه 27 تير 1387  4:54 عصر
با کمي تاخير ميلاد يگانه بشر مظلوم تاريخ حضرت علي (ع) رو خدمتتون تبريک مي گم.
========
ايام به کام%

نظرات شما ()

نوشته شده توسط:   محسن  

+ پنجاه روش کرم ريختن
يکشنبه 23 تير 1387  11:13 صبح
روش 1: روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو کوک کنين تا همه از خواب بپرن! ?اين روش براي افرادي که غير از ساديسم، رگه‌هايي از مازوخيسم هم دارن پيشنهاد ميشه!?

روش 2: سر چهارراه وقتي چراغ سبز شد دستتون رو روي بوق بذارين تا جلويي‌ها زودتر راه بيفتن!

روش 3: وقتي مي‌خواين برين دست به آب، با صداي بلند به اطلاع همه برسونين!

روش 4: وقتي از کسي آدرسي رو ميپرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين!

روش 5: کرايه تاکسي رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون، به صورت اسکناس هزاري پرداخت کنين!

روش 6: همسرتون رو با اسم همسر قبليتون صدا بزنين!

روش 7: جدول نيمه تمام دوستتون رو حل کنين!

روش 8: توي اتوبان و جاده روي لاين منتهي اليه سمت چپ با سرعت 50 کيلومتر در ساعت حرکت کنين!

روش 9: وقتي عده زيادي مشغول تماشاي تلويزيون هستن مرتب کانال رو عوض کنين!

روش 10: از بستني فروشي بخواين که اسم 54 نوع از بستنيها رو براتون بگه!

روش 11: در يک جمع، سوپ يا چايي رو با هورت کشيدن نوش جان کنين!

روش 12: به کسي که دندون مصنوعي داره بلال تعارف کنين

روش 13: وقتي از آسانسور پياده ميشين دکمه‌هاي تمام طبقات رو بزنين و محل رو ترک کنين!

روش 14: وقتي با بچه‌ها بازي فکري مي‌کنين سعي کنين از اونها ببرين!

روش 15: موقع ناهار توي يک جمع، جزئيات تهوع و (گلاب به روتون) استفراغي که چند روز پيش داشتين رو با آب و تاب تعريف کنين!

روش 16: ايده‌هاي ديگران رو به اسم خودتون به کار ببرين!

روش 17: بوتيک چي رو وادار کنين شونصد رنگ و نوع مختلف پيراهنهاش رو باز کنه و نشونتون بده و بعد بگين هيچکدوم جالب نيست و سريع خارج بشين!

روش 18: شمعهاي کيک تولد ديگران رو فوت کنين!

روش 19: اگه سر دوستتون طاسه مرتب از آرايشگرتون تعريف کنين!

روش 20: وقتي کسي لباس تازه مي‌خره بهش بگين خيلي گرون خريده و سرش کلاه رفته!

روش 21: صابون رو هميشه کف وان حمام جا بذارين!

روش 22: روي ماشينتون بوقهاي شيپوري نصب کنين!

روش 23: وقتي دوستتون رو بعد از يه مدت طولاني مي‌بينين بگين چقدر پير شده!

روش 24: وقتي کسي در يک جمع جوک تعريف مي‌کنه بلافاصله بگين خيلي قديمي بود!

روش 25: چاقي و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش يادآوري کنين!

روش 26: بادکنک بچه ها‌رو بترکونين!

روش 27: مرتب اشتباهات لغوي و گرامري ديگران هنگام صحبت رو گوشزد کنين و بخندين!

روش 28: وقتي دوستتون موهاي سرش رو کوتاه مي‌کنه بهش بگين که موي بلند بيشتر بهش مياد!

روش 29: بچه جيغ جيغوي خودتون رو به سينما ببرين!

روش 30: کليد آپارتمان طبقه 13 تون رو توي ماشين جا بذارين و وقتي به در آپارتمان رسيدين يادتون بياد! (اين روش هم جنبه هايي از مازوخيسم در بر داره!)

روش 31: ايميل‌هاي فورواردي دوستتون رو هميشه براي خودش فوروارد کنين!

روش 32: توي کنسرتهاي موسيقي بزرگ و هنري، بي موقع دست بزنين!

روش 33: هر جايي که مي تونين، آدامس جويده شده تون رو جا بذارين! (توي دستکش يا کفش دوستتون بهتره!)

روش 34: حبه قند نيمه جويده و خيستون رو دوباره توي قنددون بذارين!

روش 35: نصف شبها با صداي بلند توي خواب حرف بزنين!

روش 36: دوستتون که پاش توي گچه رو به فوتبال بازي کردن دعوت کنين!

روش 37: عکسهاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا کنين!

روش 38: پيچهاي کوک گيتار دوستتون رو که 5 دقيقه ديگه اجراي برنامه داره حداقل 270 درجه در جهات مختلف بچرخونين!

روش39: با يه پيتزا فروشي تماس بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشي روبروييش که اونطرف خيابونه رو بپرسين!

روش 40: شيشه هاي سس گوجه‌فرنگي و هات سس فلفل رو عوض کنين!

روش 41: موقع عکس رسمي انداختن براي هر کس جلوتونه شاخ بذارين!

روش 42: توي ظرفهاي آجيل براي مهموناتون فقط پسته‌ها و فندقهاي دهان بسته بذارين!

روش 43: شونصد بار به دستگاه پيغام گير تلفن دوستتون زنگ بزنين و داستان خاله سوسکه رو تعريف کنين!

روش44: توي روزهاي باروني با ماشينتون با سرعت از وسط آبهاي جمع شده رد بشين!

روش 45: توي جاي کارت دستگاههاي عابر بانک چوب کبريت فرو کنين!

روش 46: جاي برچسبهاي قرمز و آبي شيرهاي آب توالت هتل‌ها رو عوض کنين!

روش 47: يکي از پايه‌هاي صندلي معلم يا استادتون رو لق کنين!

روش48: توي مهموني‌ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواين که هر چي شعر بلده بخونه!

روش 49: چراغ توالتي که مشتري داره و کليد چراغش بيرونه رو خاموش کنين!

روش 50: ورقهاي جزوه 300 صفحه‌اي دوستتون که ازش گرفتين زيراکس کنين رو قاطي‌پاتي بذارين، يه بر هم بزنين، بعد بهش پس بدين!
=======
اينها شوخي هستش و جدي نگيريد!
%ايام به کام%


نظرات شما ()

نوشته شده توسط:   محسن  

+ جنگجوي کوچک خدا
شنبه 22 تير 1387  4:41 عصر
حتي اگر بسيار نحيف و ناتواني، باز هم مي تواني درهاي بهشت را باز کني. حتي اگر بي نهايت کوچک و ناچيزي، باز هم مي تواني به ملکوت آسمان برسي. حتي اگر فقط يک روز فرصت داشته باشي، باز هم مي تواني کاري بزرگ کني، آنقدر بزرگ که هرگز کسي فراموشش نکند. اينها را پشه اي مي گفت که روي برگي سبز بر بلندترين شاخه درختي در بهشت نشسته بود.

 

پشه مي گفت: آدم ها فکر مي کنند تنها آنها مي توانند به بهشت بيايند. اما اشتباه مي کنند و نمي دانند که مورچه ها هم مي توانند به بهشت بيايند. نهنگ هاي غول پيکر و کلاغ هاي سياه ، گوسفندها و گرگ ها هم همينطور. يک عصاي قديمي، يک چاقوي زنگ زده، يک قاليچه نخ نما هم مي تواند به بهشت بيايد، به شرط آنکه کاري کند، به شرط آنکه خدا را در چيزي ياري کند.

پشه ها زود به دنيا مي آيند و زود از دنيا مي روند. مهلت بودنشان خيلي کم است. من ولي دلم مي خواست در همين مهلت کوتاه با همين بال هاي نازک و کوچک تا جاودانگي پر بزنم. اين محال بود و من به محال ايمان داشتم.سه روز از زندگي ام گذشته بود و من کاري نکرده بودم. دلم مي خواست پشه اي باشم؛ مثل همه پشه ها. دلم نمي خواست دور آدم ها بچرخم و آواز بخوانم و از کلافگي شان لذت ببرم. دلم نمي خواست شب ها شبيخون بزنم و خواب را از چشم ها بگيرم. هرگز کسي را نيش نزدم و هرگز خوني را نخوردم و هرگز...دلم مي خواست کاري کنم، به کسي کمکي کنم، جهان را بهتر کنم. اما همه به من مي خنديدند، بادهاي تند و تيز به من مي خنديدند.تنها خدا بود که به من نمي خنديد.و من دعا مي کردم و تنها او را صدا مي کردم.تا آن روز که خدا جوابم را داد و گفت: درود بر تو، پشه پرهيزگارم. مي خواهي کاري کني، باشد، بيا و به پيامبرم کمک کن. نامش ابراهيم است.گفتم: خدايا! کاش مي توانستم کمکش کنم. ولي ببين چقدر کوچکم، زوري ندارم. اما... اما چقدر دلم مي خواست مي توانستم روزي روي آستين پيامبرت بنشينم. خدا گفت: تو مي تواني کمکش کني. تو سلحشور ظريف ملکوتي. جنگجوي کوچک خداوند. و آن وقت خدا از نمرود برايم گفت و نشاني قصرش را به من داد.

من به آنجا رفتم و کوچکتر از آن بودم که نگهبانان مانع رفتنم شوند. ضعيفتر از آن بودم که سربازان به رويم شمشير بکشند و ناچيزتر از آنکه هيچ جاسوسي آمدنم را گزارش کند

 

آدم ها هرگز گمان نمي کنند که پيشه اي بتواند مامور خدا باشد و دستيار پيامبرنمرود را ديدم، بي خيال بود و سرگرم. چنان تيز بر او تاختم و چنان تند بر سوراخ بيني اش وارد شدم که فرصت نکرد دستش را حتي بجنباند

سه روز و سه شب يک نفس در آن حفره تاريک جنگيدم. با همه تاب و توانم، براي خدا و پيامبري که نديده بودمش. و مي شنيدم که نمرود نعره مي زد و کمک مي خواست. و مي شنيدم که بيرون همهمه بود و غوغا بود. و مي دانستم که هيچ کس نمي تواند به او کمک کند. و آن زمان که آرام گرفتم، نه بالي داشتم و نه تني و نه نيشي. و نمرود ساعت ها بود که از پاي درآمده بود.

من مرده بودم و ديدم که فرشته اي براي بردنم آمد. فرشته مرا در دست هاي لطيفش گذاشت و گفت: تو را به بهشت مي بريم، اي پشه پارسا. تو جنگجوي کوچک خدا بودي، سلحشور ظريف ملکوت.



و حالا قرن هاست که من در بهشتم. و پاداشم اين است که هر وقت بخواهم مي توانم بر آستين پيامبر خدا بنشينم..
======
عرفان نظر آهاري
=======
%ايام به کام%

نظرات شما ()

نوشته شده توسط:   محسن  

+ براي 18 تير
سه‏شنبه 18 تير 1387  10:20 صبح
روز دانشجوي واقعي 18 تير است نه 16 آذر.
======
%ايام به کام%

نظرات شما ()

نوشته شده توسط:   محسن  

+ آن بت، ابراهيم مي خواست
جمعه 14 تير 1387  4:7 عصر
بت بزرگ گريه مي کرد. زيرا هرگز نتوانسته بود دعايي را مستجاب کند و معجزه اي را بر آورده.
زيرا شادمان نمي شد ازپيشکش هايي که به پايش مي ريختند وقرباني هايي که برايش مي آوردند.
زيرا دلتنگ کوهي بود که ازآن جدايش کرده بودند و بيزار ازآن تيشه که تراشش داده بود و ملول از آنان که نامي برايش گذاشته بودند وستايش اش مي کردند. بت بزرگ گريه مي کرد.
زيرا مي دانست نه بزرگ است و نه با شکوه و نه مقدس.
همه به پاي او مي افتادند و او به پاي خدا.همه از او معجزه مي خواستند و او از خدا. همه براي او مي گريستند و او براي خدا.
او بتي بود که بزرگي نمي خواست.عظمت و ابهت و تقدس نمي خواست. نام نمي خواست و نشان نمي خواست.
او گريه مي کرد و از خدا تبر مي خواست. ابراهيم مي خواست. شکستن و فرو ريختن مي خواست.
خدا اما دعايش را مستجاب نمي کرد.
هزار سال گذشت. هزاران سال.
و روزي سرانجام خداوند تبري فرستاد بي ابراهيم.
و آن روز بت بزرگ بيش از هر بار گريست، بلند تر از هر روز.
زيرا دانست که ابراهيمي نخواهد بود. زيرا دانست که از اين پس او هم بت است و هم ابراهيم.
*
_ خدايا خدايا خدايا چگونه بتي مي تواند تبر بر خود بزند؟
چگونه بتي مي تواند خود را درهم شکند و خود را فرو ريزد؟
چگونه چگونه چگونه؟
خدايا ابراهيمي بفرست، خدايا ابراهيمي بفرست ، خدايا ابراهيمي...
خدا اما ابراهيمي نفرستاد.
بي باکي و دليري و جسارتي اما فرستاد، ابراهيم وار.
و چه بزرگ روزي بود آن روز که بتي تبر بر خود زد و خود را شکست و خود را فرو ريخت.
*
مردمان گفتند اين بت نبود ، سنگي بود سست و خاکي بود پراکنده . پس نامش را از ياد بردند و تکه هايش را به آب دادند و خاکه هايش را به باد.
و ديگر کسي نام او را نبرد، نام آن بتي را که خود را شکست.
اما هنوزهم صداي شادي او به گوش مي رسد، صداي شادي آن مشت خاک که از ستايش مردمان رهيد. صداي او که به عشق و شکوه و آزادي رسيد.
=======
%ايام به کام%

نظرات شما ()

نوشته شده توسط:   محسن  

+ نظر سنجي
پنجشنبه 13 تير 1387  12:33 عصر

عملکرد وبلاگ رو در طول برگزاري جام ملت هاي اروپا (يورو 2008) چگونه ارزيابي مي کنيد؟


لطفن نظراتتون رو در قسمت کامنت ها بگذارين . ممنون.


%ايام به کام%


نظرات شما ()

نوشته شده توسط:   محسن  

+ آرش کمانگير
دوشنبه 10 تير 1387  6:52 عصر

ديوان سه سر با آن دندان هاي کرم خرده و لبان کبود ، لبخندي کريح مي زدند ، اهريمن سرمستانه فرياد مي کشيد تا اهورمزدا بيشتر به انزوا کشيده شود.
ديوان تمام ايران زمين را با قدمهاي خود آلوده کرده بودن و آخرين قلعه پهلوانان ايران نيز در حال سقوط بود ، آخرين بازماندگان در اين قلعه بودند و با نابودي اين عده کم ديگر ايران زمين مفهمومي نداشت .
در قلعه باز شد ، اهورا با ديدن اين صحنه چشمان را پر از اشک کرد
کودکان، زن ها، پيرمردها و ... همه و همه با هر چه که داشتند براي نجات کش.ورشان آمده بودند ، پيرمردها با عصايشان کودکان با اسباب بازي هايي چوبي و...
صورت اهورا لبخندي توام با اميد به خود گرفت و رنج
پهلواني با شمشيرش به سوي ديوان دويد
خشمگين به خاطر ايران
مغرور به خاطر ايران
مصمم به خاطر ايران
با تمام وجود شمشيرش را در پاي ديوي فرو کرد ، ديو فرياد زد و او را بلند کرد ، چشمش را به چشم او دوخت ، هنوز تقلا مي کرد.
شمشيري که هر گز نديد، از پشت قلبش را شکافت، هنوز از خشم دندان هايش را به هم مي ساييد .
خون پهلوان از چشمان اهورا مزدا جاري شد
اهريمن هنوز مستانه مي خنديد.
ديوي گفت: ما مهربونيم و حاضريم به شما اجازه دهيم تا تيري رها سازيد و تير هر جا فرود آمد آن فاصله قلمرو شما خواهد بود!
شدت خنده اهريمن بيشتر شد.
ايرانيان مي داستند اگر اين پيشنهاد او قبول نکنند ديگر ايراني وجود نخواهد داشت پس تنها تير اندازشان آرش را به ميدان فرستاندند.
آرش پيش رفت و در مقابل ديوان ايستاد ، صداي خنده ديوها دشت را پر کرده بودند ، او بياد تيرش را تا آنجا که مي توانست دور تر مي انداخت تا قلمرو بيشتري نسيب اين بازمندگان شود.
کمان را زمين گذاشت ، تنها تيرش را دستش گرفت، ديگر کسي نمي خنديد تير را در بازوي لاغرش زد و به سوي بي نهايت دويد


=======


%ايام به کام%


 


نظرات شما ()

نوشته شده توسط:   محسن  

+ نتايج يورو 2008 (فينال)
دوشنبه 10 تير 1387  7:51 صبح

اسپانيا 1 - آلمان 0


گل دقيقه 33 توسط فرناندو تورس.


داور روبرتو روزتي از ايتاليا.


داويد ويا از اسپانيا با 4 گل زده آقاي گل مسابقات شد.


اسپانيا قهرمان اروپا شد.


======


در حاشيه:


1) در ايتداي مراسم اختتاميه بادکنک هاي رنگي به شکل پرچم 4 کشور حاضر در مرحله نيمه نهايي در ميدان شروع به حرکت کردند.


2) آهنگ رسمي اين سري از مسابقات توسط انريکو اگلسياس خواننده مشهور اسپانيايي اجرا شد.


3) در حين اجراي مراسم اهداي جام آهنگ ( Pirates Of The Caribbean ) اثر هانس زيمر از بلندگوهاي استاديوم پخش شد.


4) در اين مراسم ميشل پلاتيني رييس يوفا ، سپ بلاتر رييس فيفا ، آنگلا مرکل صدر اعظم آلمان ، پادشاه و ملکه اسپانيا ، نخست وزير اسپانيا نيز بازي رو از نزديک نگاه کردند.


======


 


 


نماد مسابقات يورو 2008


=======


%ايام به کام%


نظرات شما ()

نوشته شده توسط:   محسن  

+ بيل گيتس ديگر مدير مايکروسافت نيست
شنبه 8 تير 1387  11:39 صبح






بيل گيتس از مديريت مايکروسافت کنار مي رود

 








 

بيل گيتس، يکي از ثروتمندترين مردان جهان از مديريت شرکت مايکروسافت، بزرگترين شرکت توليدکننده نرم افزار در جهان کناره گيري مي کند.

آقاي گيتس که ثروت خود را از طريق ساخت نرم افزار براي کامپيوترهاي خانگي به دست آورده، قصد دارد وقت خود را صرف امور خيريه کند.


بيل گيتس از سنين نوجواني روي هر ميز کار در هر خانه کامپيوتري مي ديد، به گفته خودش، حرفه اش را بر اساس نگاهش به آينده بنا کرد.


مسئوليت بزرگ


آقاي گيتس که فرزند يک وکيل موفق درشهر سياتل است، اولين کامپيوتر خود را در سن سيزده سالگي برنامه ريزي کرد.


او در دوسال اول تحصيلش در دانشگاه هاروارد بيشتر وقتش را صرف بهبود مهارتهاي برنامه ريزي خود کرد و البته در طول شب هم بازي پوکر را فراموش نمي کرد.


بالاخره آقاي گيتس دانشگاه را رها کرد، به نيومکزيکو رفت و به همراه دوست دوران کودکي اش مايکروسافت را راه اندازي کرد.


موفقيت چشمگير آقاي گيتس در دهه هشتاد ميلادي اتفاق افتاد، زماني که شرکت آي بي ام براي ساخت سيستم عامل خود يعني ام اس - داس با مايکروسافت قرارداد بست.


مايکروسافت در سال 1986 وارد بازار سهام شد و يک سال بعد بيل گيتس تبديل به جوانترين ميلياردر خود ساخته دنيا شد.


آقاي گيتس در گفتگويي با بي بي سي گفت که دليل موفقيت مايکروسافت اين بود که "اغلب رقبايش بسيار ضعيف عمل مي کردند."


آقاي گيتس مي گويد: "آنها نمي دانستند که چطور نيروهاي داراي تجربه بازرگاني را کنار نيروهايي با تجربه مهندسي به کار بگيرند و نمي دانستند که چطور جهاني شوند."


آقاي گيتس در 52 سالگي هنوز چهره پسرانه اش را حفظ کرده اما ديگر ثروتمندترين مرد جهان نيست، وارن بوفت، سرمايه گذاربورس و کارلوس اسليم، غول مکزيکي مخابرات از او پيشي گرفته اند.


ثروت بيل گيتس، اساس تصميم او براي ترک شغل و تمرکز بر بنياد خيريه بيل و مليندا گيتس است.


او رئيس هيئت مديره مايکروسافت باقي خواهد ماند و در پروژه هاي خاص همکاري مي کند اما به گفته خودش، ثروت زياد مسئوليت مي آورد و يکي از مسئوليتهاي آينده او يافتن واکسنهاي تازه و حمايت مالي از پروژه هاي کشورهاي در حال توسعه خواهد بود.


=======


%ايام به کام%


نظرات شما ()

نوشته شده توسط:   محسن  

+ نتايج يورو 2008
جمعه 7 تير 1387  9:48 صبح

دومين بازي مرحله نيمه نهايي


 


اسپانيا3 - روسيه 0



اسپانيا دومين فيناليست (روسيه حذف شد)


======


بازي فينال روز يکشنبه 9 تير ساعت 23:15 (به وقت تهران) در ارنست هاپل اشتاديون شهر وين بين دو تيم آلمان و اسپانيا برگزار خواهد شد.


=======


%ايام به کام%


نظرات شما ()

نوشته شده توسط:   محسن  

+ نتايج يورو 2008
پنجشنبه 6 تير 1387  7:48 صبح

نخستين بازي مرحله نيمه نهايي


آلمان 3 - ترکيه 2


آلمان نخستين فيناليست (ترکيه حذف شد)


======


امشب اسپانيا و روسيه از ساعت 23:15 دقيقه براي تعيين ديگر فيناليست به ديدار هم مي روند.


=======


%ايام به کام%


نظرات شما ()

نوشته شده توسط:   محسن  

+ نتايج يورو 2008
دوشنبه 3 تير 1387  8:49 صبح

چهارمين بازي مرحله 4/1 نهايي:


 


اسپانيا0 - ايتاليا 0 ( در پايان 120 دقيقه)


اسپانيا 4 - ايتاليا 2 (در ضربات پنالتي)


 


حذف ايتاليا از مسابقات


======


برنامه مرحله نيمه نهايي:


چهارشنبه 5 تير: آلمان - ترکيه ساعت 23:15


پنجشنبه 6 تير: روسيه - اسپانيا ساعت 23:15


=======


%ايام به کام%


 


نظرات شما ()

نوشته شده توسط:   محسن  

+ نتايج يورو 2008
يکشنبه 2 تير 1387  9:9 صبح

سومين بازي مرحله 4/1 نهايي:


 


روسيه 3 - هلند 1 ( در پايان 120 دقيقه)


 


حذف هلند از مسابقات


======


امشب اسپانيا به مصاف ايتاليا مي رود از ساعت 23:15 دقيقه.


=======


%ايام به کام%


نظرات شما ()

   1   2   3   4      >

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[23/5/1387- 5:41 ع] من ترانه25 سال دارم
[15/5/1387- 5:33 ع] من پولدارم
[11/5/1387- 11:35 ص] اس ام اس هاي ميوه اي
[7/5/1387- 11:53 ص] عشق را در پستوي خانه نهان بايد کرد
[3/5/1387- 6:22 ع] يادداشتهاي روزانه يک مامور قبض روح
[31/4/1387- 9:49 ص] خبر رساني!!!
[29/4/1387- 11:8 ص] خسرو شکيبايي درگذشت
[27/4/1387- 4:54 ع] تبريک
[23/4/1387- 11:13 ص] پنجاه روش کرم ريختن
[22/4/1387- 4:41 ع] جنگجوي کوچک خدا
[18/4/1387- 10:20 ص] براي 18 تير
[14/4/1387- 4:7 ع] آن بت، ابراهيم مي خواست
[13/4/1387- 12:33 ع] نظر سنجي
[10/4/1387- 6:52 ع] آرش کمانگير
[10/4/1387- 7:51 ص] نتايج يورو 2008 (فينال)
[همه عناوين(106)][آرشيو شده ها]

چهارشنبه 30 مرداد 1387

کل:   3759   بازديد

امروز:   12   بازديد

ديروز:   8   بازديد

فهرست

[خـانه]

[ RSS ]

[ Atom ]

[شناسنامه]

[پست الکترونيــک]

[ورود به بخش مديريت]

آشنايي با من

روزنه

حضور و غياب

يــــاهـو

لوگوي دوستان







لينک دوستان

پسر فهميده
وبلاگ احمد قابل
چي فکر مي کنين؟
عشقولک
مسعود بهنود
شما را به تبسم ، و تفکر دعوت ميکنم (وبلاگ خلیل جوادی
بی بهانه ها
شهروند امروز
دنيا بازار
معماري طوس
اکسيران (اکسير سابق)
سايت منبع اطلاعات متالورژي
گوگل
راديو بي بي سي
روزنامه اعتماد ملي
حاج آقاي ابطحي
کامران نجف زاده
بي اچ اس
ثبت سايت و وبلاگ در چهل موتور جستجو
سيدمحمد خاتمي
وبلاگ دکتر معين
دکتر عبدالکريم سروش
وبسايت دکتر کديور
بنياد باران
آيت الله هاشمي رفسنجاني
وبلاگ عباس عبدي
وبسايت عماد الدين باقي
پايگاه اطلاع رساني جوانان و دانشجويان اصلاح طلب
کرگدن
برج ميلاد
پارسيفا
وب سايت رسمي باشگاه پرسپوليس
وب سايت رسمي باشگاه ابومسلم
روزنامه خراسان
مجله اینترنتی پونز
علمی

آواي آشنا

آرشيو

مطالب ما پیرامون جوادیسم [4]
مطالب قدیمی تر [15]
افاضات سیاسی ما [12]
مطالب طنز ما [7]
مناسبتی [6]
ادبي [3]

اشتراک

نام:

ايميل:

 

طراح قالب

www.parsiblog.com